خاکستر تنهایی

سکوتم را تماشایی بخوانید مرا تنهای تنهایی بخوانید مرادرقصه های تلخ و شیرین همیشه مرد رویایی بخوانید

بی مقدمه ...

سلام به دوست های خوبم یه چند روزی نیستم. من از دعا های خیرتون جا نندازید.

  
نویسنده : Alireza ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : عاشقانه

ترس ...

ترس ...

ترسم از دست تو بوده برای خواستن عشقم

نیاد اون روزی که دیره واسه داشتن عشقم

نیاد...

ترس...

ترسم از اینه که روزی من تو نباشم

دیگه دلسرد بشم از تو برم و با تو نباشم

ترس من اینه که روزی روی قولم پا بزارم

واسه بدبینی و حرفات تو رو تنها بزارم

ترس من از خنده ها تلخ و بی روح لب توست

کاش بدونی دل تنهام گم شده تویه شب تو

ترس..

ترسم اینه که دیر بفهمی عشق پاک رو تویه نگاهم

دیگه آرزوم نباشه بمونیم همیشه باهم

...

 

 

  
نویسنده : Alireza ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : عاشقانه

کم توقع

وقتی می شد چشم رو به پنجره دوخت

یا می شد چشم ها رو به جاده فروخت

هیچ کس سراغ ماها رو نگرفت

هیچ کسی دلش برای ما نسوخت

غم اومد ثانیه هارو غم گرفت

زندگی هم ما رو دست کم گرفت

غم اومد با دست های خاکستری

هر چی داشتم همه رو ازم گرفت

پشت ازدحام این ثانیه ها

که دارن یه ریز تیک تیک می کنن

حالا که عقربه های لعنتی

بی خودی ساعت رو تحریک می کنن

حالا که قلب همه سنگ شده

حالا که پای دلت لنگ شده

روبه آسمون کن و بهش بگو

آی خدا دلم واست تنگ شده

  
نویسنده : Alireza ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : عاشقانه

عشق غرور می آورد یا غرور عشق را...

ع.غ . دو حرف که در حروف الفبا هستند  و پشت سر هم آمده اند.

که با آنها دو کلمه عشق و غرور را می توان ساخت.عشق و غرور که حتی از لحاظ جنس و معنی با یکدیگر متفاوت هستند.

 

چند وقتی بود که دنبال این چند کلمه می رفتم.اما به نتیجه های بیهوده می رسیدم.کسی که عاشق بشه مغرور میشه یا کسی که مغرور میشه عاشق.

راستش جمله دوم یه جورایی مبهم بود.!

هر چی فکر میکنم میبینم کسی که مغرور بشه شاید حتی نتونه مفهوم عشق رو پیدا کنه.!پس چطور ممکنه عاشق بشه؟

اما جمله اول بیشتر ذهنم رو مشغول کرد.

آره.

 چطور ممکنه که یه عاشق مغرور بشه؟چطور میتونه اینقدر فراموش کار باشه؟چطور میتونه اینقدر مغرورانه رفتار کنه؟چطور میتونه فکر کنه که عشق یه نوع قدرته که با اون غرور انسان ها و عواطف آن ها رو زیر سوال ببره؟چطور میتونه کسی رو که عاشقانه دوستش داشته حالا با غرور هرچه تمام زیر پا بگذاره؟نمیدونم تویه این زمونه معنای عشق این قدر بیهوده و کم ارزش شده که حتی عشق رو یه نوع سرگرمی میدونن؟

آخه مگه میشه کسی تا چند وقت پیش تو رو عشقت حساب کنه ولی به خاطر غرور بیش از اندازه حتی حاضر به نگاه کردنت نباشه!

یعنی این همه نزدیکی بین عشق و غرور وجود داره که با کوچکترین حرکت عشق تبدیل به غرور بشه!

فکر میکنم که سرعت عشق و غرور که سرعت ترکیبی هم است از سرعت نور بیشتر باشه...!!!

  
نویسنده : Alireza ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : عاشقانه

لحظه های صامت...

راست می گویی عزیزم !

زندگی کردن خیلی سخت است

دراین تداخل ناچار روزمرگی و من!

راست می گویی عزیزم

که

من،عزیزم را خیلی غلیظ تلفظ می کنم!

این تنها کاری است که از دستم بر می آید

برای فرار از دلتنگی!

راست می گویی اما...

لطفا

راهی کم غلظت تر را پیش روی ترس هایم بگذار!

این پرنده دارد کابوس خفقان می بیند!

چند وقتی است!

عزیزم!

لطفا

 بی تفاوت ننشین رو به روی احساساتم!

نگاهت قرار سکوت نداشت با من!

لحظه های مرده را نمی خواهم!

دست های بی کلام را نمی خواهم!

نگاهت قرار سکوت نداشت با وجودم!

دوره سینمای صامت،گذشته عزیزم!

  
نویسنده : Alireza ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : عاشقانه

محبوب ترین...

 

 

   یا ابا صالح المهدی

 

آشفته تر از آهم         در بی سر و سامانم

سرگشته تر از بادم     محکوم پریشانم

از دلهره لبریزم           انگار که پائیزم

برگم که چو  این عاشق     در پای تو میریزم

 

درکسوت بی تابی آتش زده بر چوبم

یعقوبی ام  ، اما هم گریه ی یعقوبم

          بیا مهدی 

 

  ای یوسف لیلایی ای عشق زلیخایی

یارا به خدا سوگند تو دلخوشی مایی

از فاصله سرشارم  میسوزم و میبارم

هم سینه پر درد و هم دیده تر دارم 

ای پادشه خوبان تو خوب ترین هستی

در دفتر محبوبان محبوب ترین هستی

 

می دادی و سر مستم     دل بردی و دل بستم

هرجمعه نه هر لحظه       من منتظرت هستم

 

        بیا مهدی

 

توآینه عشقی   تو جلوه معبودی

تو وعده قرآنی   تو مهدی موعودی

 

ای پادشه خوبان...

 

  
نویسنده : Alireza ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : عاشقانه

خداحافظ ...

روزها بی تو گذشت و نگرفتی خبری از من ، تو

شاید آن آخرین دیدار بود، تعیین سرنوشت من و تو

اگر میدانستم آن روز آخرین دیدار است

آخرین روزی است که دست هایت در دست من است

بی گمان روز را به شب سر نمیکردم

آن دقیقه ها ، ثانیه ها را بی تو دریغ نمیکردم.

وای این همه روز ها رفتند و من تنها

به امید وصال یار ،امید به یک دیدار

در این روزها، در این ماه ها، بی تاب شده ام

از غصه رفتنت قلبم شبیه زندان شده است

شب را به صبح ،صبح را به شب بیوده می گذرانم

ای کاش بار دیگر صدایت را بشنوم

بی خبر بودن دردی است ، بی درمان

دوای درد ندارم چه کنم بیمارم

تورا چگونه بیابم ،تویی که نبودنت آزارم میدهد

فراموش کردنت را چگونه باور کنم

ای که از تو هنوز یادگار دارم

هرچه کلانجار میروم نمیشود،هرچه بی خیال میشوم نمیشود

هرچه ازت متنفر میشوم نمیشود

ای که آخر خداحافظی نکردی سرنوشتمان چه میشود

باور کن که اگر می گفت خداحافظ قلبم از زندان آزاد می شد

ولی چه کنم که این خداحافظ قلبم را

اسیر زندان کرده است...

  
نویسنده : Alireza ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : عاشقانه

گاهی فقط گاهی

خسته از نامهربونی بعضی آدمه نشسته ام روی نیمکت پارک...قلم به دست دارم.

مینویسم شاید نوشتن کمکی باشه برای رهایی از فکرهای مردم آزار!

گاهی گم شدن خوبه ! گم بشم که فراموش بشم،گم بشم که فراموش بکنم.

گاهی فراموشی خوبه!تا فراموش بکنم فراموش کردنی ها رو!

گاهی سکوت خوبه !تا ساکت باشم تا ببینم!

گاهی بی خبری خوبه! تا بی خبر باشم از راه های فریب دیگران!

گاهی دور شدن خوبه!تا دور بشم از بدی بدها!

هنوز روی نیمکت نشسته ام،گم شدم تا غصه مرا پیدا نکند،دوباره پیدا شده ام تا شادی مرا ببیند.

ساکت شدم تا درد دل هایم را بشنوم، دوباره حرف زدم تا دلداری اش بدهم.

ولی چیزی برای همیشه فراموش کردن ،ندیدن و گم کردن نیست.

چیزی برای همیشه به یاد آوردن ،دیدن و پیدا کردن هست.

از ازل تا به ابد عشق خواستنی است.

  
نویسنده : Alireza ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : عاشقانه

← صفحه بعد