قصر کاغذی

حیف اون روزهای خوب خیلی زود تموم شدن

با یه چشم به هم زدن همشون ویرون شدن

ما میخواستیم یه شبه ره صد ساله بریم

برای لب های عشق شعر خوشبختی بگیم

منو تو تنهایه تنها برای امروز و فردا یه قصر  کاغذی ساختیم همه هستی رو باختیم

 میخواهم این رو بدونی دل من مرده دیگه

تویه سینه زدن رو از یادش برده دیگه

دیگه اون روزها گذشت همه خاطره ها

دست سنگین سکوت پل سرد بین ماست

دیگه حتی اسم من با لبهات ناآشناست

سرنوشت عشقمون بازی دست خداست

برای برگشت ما دیگه خیلی دیر شده

سرنوشت من و تو به غمی زنجیر شده

من و تو تنهایه تنها...

/ 5 نظر / 11 بازدید
مژگان

وای خیلی عالی بود خیلی خوشگل بود خیلی خوشم اومد افرین ایشالا موفق باشی

سمیرا

سلام پست زیبایی بود خوب شعر میگی ها[چشمک]

فاطمه

گر تو خود نبینی که تو را خواهد دید؟ گر تو خود نرقصی که تو را رقصانَد؟ گر تو خود نگریی بر تو خواهند گریست! گر تو خود نخندی که تو را خندانَد؟ در خود، تو اگر خدا ببینی چه خوش است ... ... خود را بِپَرَست که یار، شادان مانَد

مژگان

به کجا باید رفت بعد از آن خاطره ها که همه هستی من از آن است من به هر جا که روم همه جا چهره اوست همه جا خاطره دارم با او